شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
189
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
نرود ، و گفت : هرگز ازو جز بقتل متشفّى نشوم ، و اينك عن قريب به دو باز مىگردم ، * و ديار او را خراب مىگردانم . پس شرف الملك نيز در پى لشكرهائى كه بغارت متفرّق شده بودند بصوب آذربيجان رحلت كرد . چون بخوى نزديك رسيد نايب حاجب على آن را خالى گذاشت ، و بقلعهء قوطور پيوست ، تا آنگاه كه بعد از عود سلطان او را از آنجا فرو آوردند . و چون شرف الملك به شهر خوى درآمد دست مصادرات بگشود ، و تمامت مردم را بدوشيد ، آنگه بغلام خود ناصر الدّين بوغا داد ، و از آنجا بمرند رفت ، و آن را از خوى عظيمتر بدوشيد ، و نخجوان را نيز همچنان ، بلكه عامّهء بلاد آذربيجان را جاروب كرد ، چنان كه در هيچ يمين يسار نگذاشت . آنگه خبر رسيد كه رايات سلطانى بعزم آذربيجان در حركت آمد . شرف الملك تا اوجان استقبال كرد . « 1 »
--> ( 1 ) - در آخر اين باب در متن عربى فصلى راجع به رسيدن شاه خاتون عمهء سلطان و مرگ ناگهانى سنجقان خان و رسيدن محفهء دختر اتابك سعد كه زن سلطان شده بود به اوجان هست ، و نيز يك باب راجع به عز الدين بلبان حاكم خلخال و مآل كار او و رسيدن نامهاى از علاء الدين كيقباد پادشاه روم و نامهاى از علاء الدين صاحب ألموت كه در ضمن آن فرستاده شده بود ، و باز باب ديگرى حاكى از رسيدن نجم الدين رازى و ركن الدين ابن العطاف برسالت از جانب الظاهر بأمر الله خليفهء عباسى بنزد سلطان و بازگشتن نجم الدين بهمراهى مجير الدين رسول سلطان ببغداد و وفات يافتن خليفه در آن اثنا ، هست كه مترجم همه را حذف كرده است .